سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

روزی که اومدی

1391/9/26 10:22
نویسنده : موژان
486 بازدید
اشتراک گذاری

من و بابایی و شما تو دل منقبل از زایمانیادم می یاد روز 31 اردیبهشت خیلی زود از خواب بیدار شدم حدود ساعت 5 صبح و با بابایی حاضر شدیم مامان مریم هم که خونشون بالای خونه ما بود صبح زود حاضر شده بود و همه با هم راه افتادیم به سمت بیمارستان نیکان مامی باباچی و خاله ملی هم از خونه مامان اینای من قرار بود راه بیوفتن و بیان بیمارستان. تا بابایی کارارو کرد و من و مامان مریم منتظر بودیم کلی دعا خوندم و کلی باهات حرف زدم آخه منتظر بودم که خودت بیایی (زایمان طبیعی) اما حالا خانم دکتر می خواست برام آمپول فشار بزنه. خلاصه عشق مامان, مامان رفت کلوپ زایمان و حاضر شد و بهش آم÷ول فشار زدن تا شما زودی بیایی. اما بعد از 12 ساعت که نیومدی  و همه ÷شت در اتاق درد نگران بودن و دعا می کردن و حتی ÷رسنل مهربون اتاق درد عوض شدن و قبلیا کلی زنگزدن و حال مامانو پرسیدن خانم دکتر گفت که باید سزارین بشم و دیگه منو سزارین کردن و شما ساعت 7:20 بعد از ظهر روز یکشنبه 31 اردیبهشت اومدی. خدا من و بابایی رو خیلی دوست داشت که فرشته مهربون و عزیزی مثل شما رو بهمون امانت داد مامان جون:) بوسسس بهت عسلم. اینا عکسای اون روزه:)

 

مامی و خاله ملیتا در حال دعا پشت در اتاق دردمامان مریم پشت در اتاق درد منتظر که شما بیایی

 

وبالاخره

 

اولین باری که اوردنت بهت شیر بدم

سام عزیزم تو بهترین احساس دنیا رو با اومدنت بهم دادی ازت ممنونم من با اومدنت عاشق ترین شدم و مادر شدم. عاشقتم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

nana
26 آذر 91 10:40
سلام
کارتون خیلی جالب و قشنگ بود که از همراهاتون عکس گرفتید بسیار خاطره زیبا و دوست داشتنی را رغم زدید.
به امید روزهای زیبا همراه با کوچولوی زیباتون.
ما را با نظرات قشنگ خود همراهی کنید


ممنون از شما منم براتون بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم
لیلا
29 آذر 91 20:35
شکمتوووووووووووووووو نااااازی

آخی قیافشووووووووووو عزیز دلم ناااازی . یه عالمه بووووووووووووووووووووووس خوش اومدی خاله . قدمت مبارک باشه برای مامان و بابا


بوووووسسسسسسسس مرسی خاله جون
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد