روزی که اومدی

یادم می یاد روز 31 اردیبهشت خیلی زود از خواب بیدار شدم حدود ساعت 5 صبح و با بابایی حاضر شدیم مامان مریم هم که خونشون بالای خونه ما بود صبح زود حاضر شده بود و همه با هم راه افتادیم به سمت بیمارستان نیکان مامی باباچی و خاله ملی هم از خونه مامان اینای من قرار بود راه بیوفتن و بیان بیمارستان. تا بابایی کارارو کرد و من و مامان مریم منتظر بودیم کلی دعا خوندم و کلی باهات حرف زدم آخه منتظر بودم که خودت بیایی (زایمان طبیعی) اما حالا خانم دکتر می خواست برام آمپول فشار بزنه. خلاصه عشق مامان, مامان رفت کلوپ زایمان و حاضر شد و بهش آم÷ول فشار زدن تا شما زودی بیایی. اما بعد از 12 ساعت که نیومدی و همه ÷شت در اتاق درد نگران بودن و دعا می کردن و حتی ÷رسنل مهربون اتاق درد عوض شدن و قبلیا کلی زنگزدن و حال مامانو پرسیدن خانم دکتر گفت که باید سزارین بشم و دیگه منو سزارین کردن و شما ساعت 7:20 بعد از ظهر روز یکشنبه 31 اردیبهشت اومدی. خدا من و بابایی رو خیلی دوست داشت که فرشته مهربون و عزیزی مثل شما رو بهمون امانت داد مامان جون:) بوسسس بهت عسلم. اینا عکسای اون روزه:)


وبالاخره

سام عزیزم تو بهترین احساس دنیا رو با اومدنت بهم دادی ازت ممنونم من با اومدنت عاشق ترین شدم و مادر شدم. عاشقتم



روزی که اومدی
